عاغا ما غلط بکنیم!

I might be wrong , but I struggle not to be

عاغا ما غلط بکنیم!

I might be wrong , but I struggle not to be

من اساسن خیلی حال می کنم با گیر الکی دادن.
به خودم ، به شما ، به اونا ، اینا و ... ، ولی از اونجایی که جدیداً خیلی خودم پسر گلی شدم ، به خودم انتقادی وارد نمی دونم پس همون به شما ، اونا ، اینا و .... ، انتقاد وارد می کنم.
در ضمن آگاهی از نظرات شما باعث خرسندی منه.

آخرین نظرات

لشه، با تمام وجودش لشه و لش بودنشو باید ثابت کنه، حتی شده موقع رفتن!

شاید دوسمون داره که نمیره، شایدم یه عده هستن که هنوز جوجه هاشونو نشمردن!

هر چیزی که هست، این پاییز نمیخواد دل بکنه، البته شاید تلاشی نافرجامه اینکه میخوام تمومش کنم هرچه زود تر، چون حتی اگه خودشم بره جاش میمونه این پاییز، عمیق هم میمونه.:)

یجوری هم نشستم در انتظار این غبار بی سوار، که انگار قراره از فردا زه مسسسسس توووووو نهههههه خدا برفه دمش گرم... بشه موسیقی متن زندگیم ، با اینکه میدونم قراره بشه، زمستووووون، برای تو قشنگه، پشت شیشه... .

شایدم عجیب نیست این شرایط برای پرنده مهاجری که با تمام وجودش حس کرده که همه آسمون غروبه، وقتی که میگذره روزای عمرش توی کوچه های خلوت و شایدم میدونه که تا بیاد برگرده خونه، گم میشه تو باغ غربت!

اما باید گذشت از یه سری چیزا، به خاطر چیزای دیگه!

اینکه الان دو ماهه پدر و مادرمو بقل نکردم، سخته، سنگینه، بغضیه که خفه کنندست، اما امیدوارم یه مرد بسازه ازم!

مردی که بزرگه!

نه اسمش!

نه جیبش!

قلبش.

فکرش.

کسی که چیزیه که باور داره رسالتشه.:)


  • ۱۵ نظر
  • ۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۲۱
  • ۲۸۳ نمایش
  • pou617

تیتر را از حفظ نوشتم، میتوانید بروید درستش را در سنجش نقطه او آر جی ببینید و بیایید بگویید اصلاح نیست و تصحیح است یا فلان نیست و بهمان است ولی هر چه که هست به تخم تک تک مرغ های دو عالم! شاید هم تخم تک تک مرغ های هفت آسمان! شاید هم آسمان هفتم فقط! ولی از آنجایی که تراکم مرغ ها را بر مخرج متر مربع حساب میکنند همان تک تک مرغ های زمین خوب است.

البته شاید این اصلاح نام دانشکده ی فنی مهندسی گرمسار برای من و شما و بقیه مهم نباشد ولی برای دانشجویان دانشکده ی فنی مهندسی گرمسار هم مهم نیست خدا وکیلی، آخر که چه بشود؟! شما نامش را از دانشکده بکن دانشگاه، بعدش بکن حوزه، بعدش بکن کالج، بکن یونیورسیتی، بکن یونیورسیتی آو هاروارد، بکن ام آی تی! وقتی هنوز همان عن دونی ای هست که بود چه فرقی میکند؟!

کلاً انگار این حوالی نام ها مهم اند فقط! وزارت خانه میشود بنیاد، بعد میشود سازمان، بعد میشود یکی از معاونت های  یک سازمان، بعد میشود یک اتاق در یکی از  معاونت های یک سازمان، بعد میشود یک میز در یکی از اتاق های یکی از معاونت های یک سازمان، بعد میشود یک کشو در یکی از میز های یکی از اتاق های یکی از معاونت های یک سازمان، بعد میشود یک زونکن توی یکی از کشو های یکی از میز های یکی از اتاق های یکی از معاونت های یک سازمان، بعدش هم میشود یک پوشه داخل یکی از زونکن های یکی از کشو های یکی از میز های یکی از اتاق های یکی از معاونت های یک سازمان، بعدش یکی از وزرا طرحی مبنی بر تبدیل پوشه ی مذکور به یک کاغذ آ چهار به مجلس برده اما دوره ی ریاست جمهوری رئیس جمهور مربوطه تمام میشود و رئیس جمهور بعدی که میاید پوشه ی مذکور را میکند وزارت خانه از دوباره! بعد مجلس وزیر آن وزارت خانه پوشه ای را استیضاح کرده و وزیر هم پوشه ای که همان وزارت خانه است در واقع را میگذارد توی یک کیف سامسونت و با خودش برمیدارد میبرد کانادا!

اندر احوالات این اصلاحات بگوییم که قدیم ها یک مدل یقه هایی بود که به اش میگفتند یقه آخوندی، از یک جایی به بعد دیدند که نیاز به اصلاح دارد این نام و نامش شد یقه دیپلمات! حالا علت این تصحیح نام این بود که از آنجا به بعد دیپلمات هایمان آخوند شده بودند یا آخوند هایمان دیپلمات مهم نیست، چون این دو جفتش دوتاست! چون نه دیپلمات میشود که آخوند بشود و نه آخوند میشود که دیپلمات بشود، چون اگر بشود همین میشود که یک وزارتخانه بشود یک پوشه توی کیف سامسونت یک وزیر استیضاح شده و پرواز کند به مقصد کانادا!

به اشپل همه ماهی شور هایی که تا الان درست شده است اصلاً همه این مسائل! الان مهم این است که سازمان سنجش که نشده است معاونت سنجش که بعدش بشود اتاق سنجش و ...! چرا جواب های لعنتی ما را نمیدهد برویم دنبال زندگیمان؟! الان من نمیدانم که 20 روز دیگر باید بروم شهر کرد یا سنندج و باید به فکر پالتو پوست باشم، یا باید بروم آبادان یا اهواز و به فکر شلوارک و ریبُن باشم؟! یا باید بروم قبرستان و به فکر بد بختی ام باشم؟!

ولی میدانید چیست؟!

همه این چیزهایی که الان گفتم هم به تخم همه پلاتیپوس های جهان! کل سازمان سنجش به تخم همه ی پلاتیپوس های جهان اصلاً، چون من اصولاً به هیچ یک از اعضا و جوارحم هم نیست که کجا بروم! مهم این است که دارم میروم کوه فردا و باید از همین تریبون به سازمان سنجش و آموزش کشور اعلام کنم که به قول مستر ژوله اصلنم درد نداشت! هر کرمی که تا الان ریختید همه اش با هم موکول شد به تخم تمام کرکس هایی که زیبایند، چشم هارا اگر بشوییم و جور دیگر اگر ببینیم، و من همچنان به هیچ یک از اعضا و جوارحم هم نیست.

پ.ن:آهنگا سه دسته ان، اولی ها خوبن، ادل، احسان خواجه امیری، رستاک حلاج، فرل ویلیامز و ... خواننده هایی از اینجور کاران،آهنگ و صدای خواننده خوبه، معنی شعرشونم بد نیست، یعنی چیز خاصی نیست، عاشقتم دلم واست تنگ شده و اینا، سری دوم هم خوبن، شعرشون خوبه بیشتر، ینی ممکنه آهنگ و صدا و اینا هم خوب باشه، ولی معنیشون خیلی خوبه دیگه، داریوش مثلاً یا شاهین خیلی موقعا! ولی دسته ی سوم خوب نیستن، بد هم هستن حتی! آهنگشون قویه، گاهاً به شدت! صدای خواننده شون خوبه گاهاً به وفور، ولی شعرشون، معنیشو نمیتونی نفهمی، یعنی یه طوریه که اذیتت میکنه، ولی به شدت هم درگیرش میشی! انگار شعرش زندگی نامته، انگار داره از خودت بهت میگه، نمیتونی فرار کنی! اینجاس که پینک فلوید میاد وسط! اینجاس که نمیگم برین گوش کنین آهنگ hey you از آلبوم the wall رو، چون به شدت اعتیاد آوره و خورنده، یعنی مغزتو میخوره و درد میکشی ولی به دردش معتاد میشی! بده بد! گوش نکنید.

پ.ن2: بعد از اینهمه مدت خیلی دلم میخواست چیز های خیلی خوبی بنویسم ولی به شدت حال ندارم.
شدید تر از اون چیزی که به نظر میاد.

  • ۱۴ نظر
  • ۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۴۶
  • ۴۳۱ نمایش
  • pou617

اگر الان فکر کردید که این پست به دلیل شباهت عنوانش با پست قبلی قرار است با آن ارتباطی داشته باشد سخت در اشتباه می باشید.

هنمچنین اگر فکر کردید که من از عمد این همه اشتباه همه جوره در پست هایم دارم، از املایی و فنی تا از اون اشتباهای غیر املایی و فنی، باید بگویم که باز هم سخت در اشتباه نمی باشید و سخت در درست هم نمیباشید چون سخت در اشتباه بودن یعنی درون اشتباه خود گیر کرده باشید پس سخت در درست بودن یعنی در درست خود گیر کرده باشید که اصلاً نمیشود! چون همیشه به اشتباه افتادن آدمی که در اشتباه نیست آسان است. پس شما خیلی عادی و معمولی در درست هستید.

و اگر فکر میکنید که من دارم عاجزانه دری وری میگویم که یک پستی ازش برایمان بیرون بیاید به قول مدّاح (اگر فکر کردید آن مداح هایی را میگویم که تفنگ دارند و رپ میکنند باز هم سخت در اشتباهید چون من آن مداح هایی مد نظرم است که لاشی طور راه میروند و معلم زیستند)به قول همان مداح: نمیتوان گفت که سخت در اشتباهید همه به جز...

و لازم به ذکر است اگر نفهمیدید "نمیتوان گفت که فلان فلان است همه به جز ..." یعنی چه، باید بگویم خوش به حالتان چون ما 3 سال نفهمیدیم که این ادا اطوار ها یعنی چه و شما خیلی آدم خجسته ای هستید که فقط یک لحظه نفهمیدید یعنی چه!

دیگر برگردیم سر اصل مطلب، جا دارد بهتان بگویم که درست است که این پست به دلیل نامش ارتباطی به پست قبل ندارد ولی در عین حال این پست ارتباطی با عنوانش هم ندارد، یعنی این یک حقه ی ساده ی تبلیقاتی نبود، بلکه یک حقه ی پیچیده ی تبلیقاتی هم نبود، چون اصلاً مگر پست های من احتیاج به حقه ی تبلیقاتی دارند؟ خود به خود خوانده میشوند انقدر که خوبند،(آن صورتکی که یارو عینک دودی زده پلیز!) این چیزی که اصلاً هم حقه نبود صرفاً بود که من بتوانم بگویم چقدر باحال اند این مجلات زرد! مثلاً تیتر میزنند ماجرای سیگار کشیدن رونالدو! بعد تو میروی میخوانی تا ته و میبینی کل مطلب، مصاحبه با گودرز پور علی نژاد سلیمان دارابی مدافع تیم فوتبال پیشکسوتان چمخاله بوده و در آخر مصاحبه از او پرسیده میشود چه توصیه ای به جوانان چمخاله، خمام و حاجی بکنده داری؟ او هم میگوید هرگز سیگار نکشید، مگر رونالدو سیگار میکشد؟ و اینگونه است که تیتر مصاحبه با گودرز پور علی نژاد سلیمان دارابی میشود "ماجرای سیگار کشیدن رونالدو"!

و اما دیگر راستی راستی برویم سر اصل مطلب، ماجرایی که روده درازم نگذاشت آنرا مثل آدم بگویم بهتان این بود که الان برادرم میخواست از آب سرد کن یخچال آب بردارد و ناگهان متوجه شد که آب سرد کن یخچال نیست! و متوجه شد که دیشب که او خواب بوده، آقا پلیسه هم خواب بوده چون اصولاً این روز ها پلیس ها یا زورشان نمیرسد به دزد ها یا رویشان نمیشود دستگیرشان کنند چون یا دزد محترم رفیق قافله است و یه چند محمودی ای برداشته و خوابیده در منزل، یا رفیق قافله نیست و 200 - 300 تومن کیف قاپی کرده نهایتاً! خوب پلیس الان به خاطر 200 تومن یکی را دستگیر کند نمیخندند به او؟ پس همان بهتر که برود بخوابد! پس آقا پلیسه خواب بوده ولی من و پدر محترممان بیدار بوده و یخچال را 90 درجه چرخانده ایم!

و طی این ماجرای نفس گیر ناگهان یک پرسش احمقانه در مغز برادرم جرقه زد و گفت: چطور تصمیم گرفتید یخچال را بچرخانید؟
من هم گفتم: ما اصولاً تصمیمات مهم زندگیمان را چگونه میگیریم؟ تصمیمات غیر مهم زندگیمان را هم همان گونه میگیریم!

ینی این سریاله تمام میشود و من دارم کتاب میخوانم، پدرم که تا شروع سریال بعدی بیکار است میگوید خوب در این یه ربع چه کار کنیم؟ و رو میکند به مامان و میگوید یخچالو بچرخونیم؟ و مامان میگوید بچرخونیم! و در صحنه ی بعدی این سریال من زیر یخچالم و دارم تقلا میکنم!

البته این حالت خوبش است چون یکی دو هفته پیش پدرم در چنین لحظه ای گفت خونه رو خالی کنیم بریم پره سر! و من با ترس مادر محترم را نگاه کردم که مبادا تایید کند! که زهی خیال باطل! مادر محترم گفت: آره! بریم! رشت چیکار داریم اصن؟ اینم که درسش تموم شد(این ینی من)!

و شد آنچه شد! و پویا بدبخت شد و داشت عاجزانه لباسشویی را به صورت بدون شرح نگاه میکرد در صحنه بعدی این سریال!

در ادامه جا ندارد ولی من میگویم  دقت کرده اید تا وقتی به یه چیزی نیاز نداری همش دم دستته ولی همین که نیاز پیدا میکنی بهش میره تو زباله دان تاریخ؟!مثلاً رشت که بودم پایم را هم از خونه بیرون نمیذاشتم! الان که نیستم یک روز در میان رشت برایم کار پیش میاید.

گواهی نامه هم که به علت فراخی بعضی اعضا نرفتم بگیرم باید خطی ها را بقل کنم، آزادی، آزادی!
پ.ن: این تصمیمات مهم و غیر مهم زندگی ما به شکل خطرناکی به سمت ریسکی شدن میروند، یعنی اینهایی که میگویند سن آدم که بالا میرود ریسک پذیریش کمتر میشود چرت میگویند خدایی! چون پدر و مادر من هرچه سنشان میرود بالا هی هیجان زندگی را میبرند بالا! مثلاً ممکن است یک روز سرد زمستانی که دارم خیلی خجسته از اینکه میتوانم بعد یک مدت طولانی خانواده را ببینم با کوله پشتی ای بر دوش میروم سمت خانه و در را که باز میکنم ببینم خانه چراغانیست و بپرسم چی شده؟ بگویند عروسی داداشت است! بگویم داداشم کجاست؟ بگویند او هم وارد که شد همین سوال را کرد و ما که گفتیم عروسیش است فرار کرد سمت کوههای قفقاز و آن طرف ها! و بپرسم بابا و مامانم کجایند رفته اند دنبالش؟ بگویند زهی خیال باطل، دونفری رفته اند آبشار نیاگارا بانجی جامپینگ انجام بدهند!

پ.ن2: اگر میخواهید بپرسید که آیا ممکن است پدر و مادرم بروند نیاگارا بانجی جامپینگ، باید بگویم با این روندی که زندگی ما در پیش گرفته است، بعید نیست! اصلاً یهو دیدی فردا تصمیم گرفتند هرچه هست و نیست را صدقه بدهند برویم در جوب بخوابیم از این به بعد یا یهو فردا من از خواب بیدار شوم ببینم نیستند! زنگ بزنم بهشان بگویند آمده ایم بانک مرکزی میخواهیم سرقت مسلحانه انجام دهیم ببینیم پلیس سرعت عملش چقدر است!

پ.ن3: یک روزی یک خانمی که سه ماهه حامله بوده تصادف میکنه و میره کما.

7 ماه بعد به هوش میاد میپرسه چی شده؟ من کجام؟

دکتر میاد میگه خانم تو تصادف کردی و هفت ماه تو کما بودی.

+بچم چی شد؟

-خدارو شکر سالمن، در ضمن دوقلو هستن، یه دختر و یه پسر و چون تو بیهوش بودی برادرت براشون اسم گذاشت.(از اینجایش زبان اصلیست)

+?Oh my god! he is a coplete idiot! what did he name them

-. well He named your doughter deniese

+? not bad! then what did he name the boy

-! He named him denephew

اگر فهمیدید خوش به حالتان، اگر نفهمیدید بد به حالتان، بروید کلاس زبان و هینتش هم میشود این که اسم دختره را بد نخوانید، دنیس است!

به چه چیز هایی میخندند همچنان این خارجی ها نه؟

  • ۳۶ نظر
  • ۱۳ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۳۳
  • ۵۹۲ نمایش
  • pou617

اخیراً فکر میکردم که بعضی چیز ها خرند.

کنکور شاید یکیشان باشد!(اگر فکر کردید قرار است پشت کنکور بمانم و آمده ام فحش بدهم به آن مفلوک، همینجا میگویم کور خواندید، کنکور از پسمان بر نیمامد ولی من کلاً ادمی نیستم که برای فحش دادن دلیل بخواهم، برایم یک چیز کاملاً حسیست این قضیه!)

فکر میکنم که من عاشق ریتم ام، نه اینکه روبات باشم یا حتی کمی منظم، ریتمیکم! ینی زندگی ام از الگوریتم خاصی پیروی میکند.

خوب اولین نتیجه گیری خرکی در این مطلب خر تو خر، میتواند این باشد که چیز های بی ریتم مرا می آزارند، ولی حقیقت ندارد، چون چیزهای بی ریتم نیستند که خر اند، بلکه خر ها کاملاً ریتمیک اند ولی  یک جایی اون وسط مسط ها، یک عاغا یا غانوم مهترمی، ر+ی+د+ه است به ریتمشان!

مثلاً تمام سنگ فرشهایی که بنده به عمرم دیده ام.

همه شان بلا استثناء ریتم دارند مثلاً س س ق س س ق س س ق(سفید و قرمزند سین و قاف) بعد یهو آن وسط مسط ها یکی آمده به جای یک سفید، قرمز گذاشته! و ریتم را هموار کرده س س ق س ق ق س س ق س س ق!

اینجور چیز ها برای من خرند، کنکور هم یکی از اینهاست حتماً، می آید م+ی+ر+ی+ن+د به همه چی، ریتم نمیگذارد برای آدم لامصب!

ولی اگر فکر کردید که من میخواهم به کنکور فحش بدهم، باید بگویم که من فحش هایم را خیلی وقت پیش داده ام.:)

مشکل من این است که کنکور شاید خر باشد ولی خیلی چیز های دیگر حتی خر هم نیستند.

چیز هایی که بعد آن اتفاق می افتد مثلاً.

این سوال که "پویا جان کنکور چطور بود" مثلاً!

یا استرس اعلام نتایج.

سایت سازمان سنجش.

انتخاب رشته!!!!!!!!!!

این یکی که اصلاً هفت جد و آبادش یک چیزی آن طرف خر است!

آخر آدم هرگز از انتخاب بزشکی تهران قبل شهید بهشتی نمیترسد!

چون آدم قرار نیست هیچ کدامشان را قبول شود:دی

ولی از انتخاب داروی شیراز قبل از پزشکی سنندج چرا!

برزخیست لا مصب!

باید بشینی فکر کنی که اگر داروی شیراز قبول شدم، آیا ما تحتم آتش نمیگیرد که چرا نرفتم پزشکی سنندج بخوانم؟

بعد حالا این اطرافیانت، آنها هم خر نیستند ولی به دلایل دیگر! هر کدام یک جمله میگویند و م+ی+ر+ی+ن+ن+د به انتخاب رشته ات!

+پویا جان هر رشته ای خودت دوست داری رو بزن!

+پویا جان به بازار کار فکر کردی؟

+ببین کدوم به شخصیتت میخوره.

و...

پ ن: من دارو سازی را دوست دارم، خیلی هم دوست دارم، و تصمیم دارم اگر در یک دانشگاه تاپ پذیرفته شدم دارو بخوانم چون در یک دانشگاه معمولی عاقبت یک دانشجوی داروسازی دارو فروشی خواهد بود که دوست ندارمش.

و سوالی که الان برای من مطرح است این است که آیا دانشگاه شیراز در رشته ی داروسازی یک دانشگاه تاپ است، یا معمولی، یا داغان، یا چیز دیگر!

چون اگر تاپ باشد، برایم به پزشکی یک جای معمولی ارجح است ولی اگر معمولیست، ترجیح میدهم پزشکی یک دانشگاه معمولی بخوانم تا داروی یک دانشگاه معمولی!

اگر در این زمینه اطلاع خاصی از سطح رشته ی داروسازی در دانشگاه شیراز از نظر امکانات و اساتید و اینجور چیز ها دارید ممنون میشوم بشنومشان.
ممنون.

  • ۲۲ نظر
  • ۰۶ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۵۴
  • ۴۴۱ نمایش
  • pou617

استراتژی

۲۳
تیر

یکی از اساسی ترین اشتباهات استراتژیک میتونه این باشه که تو هوای ابری بری بیرون، با خودت هندزفری نبری.

پارک شهر + همایون + بارون نم نم

سیگار هم نه.

فقط کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟

+الان اگه خونه خودم بودم، طلوع خورشیدو  نظاره میکردم.
++هر چند غروبش تا اینجا واسم معنی خاصی نداشته که طلوعش همچین فرقی ایجاد کنه کلاً نمیخوابم که بیدار شم.

:)

  • ۲۶ نظر
  • ۲۳ تیر ۹۴ ، ۰۵:۵۰
  • ۴۹۵ نمایش
  • pou617

دارید شما از اینها؟
ندارید دیگر!
پسر دایی کنه را میگویم.
من دارم، اگر شما ندارید بسوزید.
یعنی یک جوری است لامصب که خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند، خوب چون اگر نصیب گرگ بیابان بکند، میچسبد به او و از او تغذیه میکند تا گرگ بیابان دچار بیماری شود و بمیرد و از آنجایی که دیگر گرگ بیابان وجود ندارد، گوسفندان بیابان زیاد میشوند و وقتی زیاد شدند علف های بیابان را میخورند و تمام میکنند و از گرسنگی میمیرند و حیف میشوند و ما بعداً باید قیمه هایمان را با گوشت گوسفندان کوهستان درست کنیم که البته فرق زیادی ندارد، ولی خوب بیچاره گوسفندان بیابان چرا باید به خاطر پسر دایی کنه ی من منقرض شوند آخر؟
خلاصه میگفتم، یک روز داشتم از داخل بازار میگذشتم که دیدم انگار این جناب کنه است که جلوی دکان پدر بزرگش ایستاده(آن پدر بزرگش که پدر بزرگ من نیست را میگویم پدر بزرگ خودِ خودش) خلاصه اینکه تمام تلاشم را کردم که بروم داخل کوچه ی علی چپ، اما این کنه ی ما از آن کنه های الکی که نیست که از آن کنه های غیر الکیست از دو کیلومتری قربانی را شناسایی کرده است، تازه کوچه ی علی چپ هم چون دیروز آسفالت کرده بودند، امروز حکماً از اداره آب و فاضلاب آمده بودند مشغول کندن بودند و نمیشد رفت داخلش.
خلاصه این پسر دایی ما آمد چسبید به من که باید امشب بیایی خانه ی ما، گفتم میخواهم بروم خانه پدر بزرگم!(میخواستم بروم خانه از تنهایی لذت ببرم) (در ضمن آن پدر بزرگم را میگویم که پدر بزرگ خودم است خودِ خودم) گفت آنجا که کسی نیست با او بازی کنی، میگویم مگر من کودک گریز پا هستم که بروم خانه ی پدر بزرگم بازی کنم الاغ؟ میروم ببینم چیزی نمیخواهند برایشان بگیرم یا کاری باری چیزی باشد شاید!
منتهی چون این حربه را قبلاً رویش اجرا کرده بودم به جواب مطلوب نرسیدم(مسابقه تسلیحاتی است لامصب منم یادم رفته بود آپدیت های جدید را از پسر خاله هایم دریافت کنم) خلاصه با کمی فکر گفتم حوصله ی پیاده آمدن ندارم! گفت من دوتا دوچرخه دارم با آنها برویم!(آخه لامصب دوتا دوچرخه با خودت آوردی مغازه چی بشه؟ واسه همه چی هم یه جواب داره لامصب!)
خلاصه شد آنچه شد و من سوار بر یک دوچرخه ی سبز فسفری(چرا باید کسی دوچرخه سبز فسفری درست کند؟) در وسط بازار مشغول رفتن به سمت خانه ی دایی شدم، از کوهها و تپه ها گذشتم و رسیدم به خانه ی دایی جان، خودمم نمیدانم چرا نمیخواستم بروم(شاید چون تغریباً مجبور بودم بروم!) اما دلم تنگ شده بود برایشان خوب!
خلاصه همین دیگر بعد ها متوجه شدم که من عید نتوانسته بودم بروم آنجا و دایی حواسش جمع تر از من بود، دست کرد داخل کیفش و پنجاه هزار تومن عیدی به من داد منتهی نه مثل همه ی کسانی که پنجاه هزار تومن به آدم عیدی میدهند که! پنجاه تا هزاری به من داد! حالا من مانده ام این پنجاه تا هزاری را در کجای دلم جا دهم!(یعنی این خانواده فیلمند همه شان حالا آن یکی پسر دایی ام را ندیدید، به زور نه سالش است و برگشته به من میگوید پنج شیش سال است تو را ندیده ام! آخر بزغاله تو شیش سال پیش سه سالت بود!  چطور من را یادت است؟) خلاصه همین دیگر باز هم من و چرت و پرت هایم آمدیم.
خدا نصیب شما بکند از این پسر دایی ها! مایه سرخوشی میشوند یعنی آدم در کنار این دسته پسر دایی ها احساس یک نابغه در میان همستر هارا دارد!


پ.ن: یک جوک از این خارجکی ها بود که میگفت:

مرد یک دست کدام مغازه را بیشتر از همه مغازه ها دوست دارد؟.

.

.

.

مغازه دست دوم فروشی!
پ.ن2:احمق ها به چه چیز هایی میخندند ها نه؟!

  • ۱۴ نظر
  • ۲۱ تیر ۹۴ ، ۱۴:۳۶
  • ۳۷۱ نمایش
  • pou617

ژانرَکی

۱۲
تیر

این گابریل گارسیا مارکز که یه کتاب نوشت، از اون به بعد شد رسماً مهم ترین ابزار این هنرمندان پست مدرن.

این هم از هنر مندان پست مدرن که از گوز تا شقیقه را به این اثر ماندگار دوران ها، صد سال تنهایی، ربط میدهند:

-ببخشید جناب الان این مکعب صورتی که ساختین دقیقاً قراره ازش چه برداشتی بشه؟

-تو اصلاً صد سال تنهایی رو خوندی که داری واسه من تز میدی؟

-ببخشید جناب الان این نقاشی ای که کشیدین، یه مستطیله که پایینش زرده بالاش آبی! پرچم اکراین نیست احیاناً

-تو اول برو صد سال تنهایی رو بخون بعد بیا از هنر من انتقاد کن.

-ببخشید، "سنگی از سخره بد بو غلتید، و به منقار سگی که در آن سخره زغم مینالید اشک شادی سر خورد" یعنی چی؟

-این شعر اعتراضیه به گذر زمان، من میخواستم با این شعر، اصن صبر کن ببینم! تو صد سال تنهایی رو خوندی اصلاً که اومدی اینجا داری واس من سوال میپرسی؟ اصلن به نظر من هر کی صد سال تنهایی رو نخونده نباید حق رای داشته باشه!

این هم از مسئولین اهداء جایزه نوبل ادبی که نوبل سال هزار و نهصد و هشتاد و دو رو باید به جای گابریل گارسیا مارکز، به خوانندگان صد سال تنهایی میدادن!

لا مصب هرکی خونده شق القمر کرده یعنی، تو فصل اول اسم نصف شخصیتا خوزه آکاردیو بوئندیاست! تا این حد ادبیه یعنی!

لا مصبا انگار داری با اعمال شاقه کتاب میخونی!

این هم از من طبق معمول که اومدم یه کاری بکنم توش موندم، دارم به زمین و زمان چرت و پرت میگم!

پ.ن:اگر احیاناً خواستید و هوس کردید کتاب شعر حسین پناهی بخرید، صمیمانه بهتان توصیه میکنم من و نازی را نخرید نمیدانم کدام هایش خوب است ولی من و نازی اصلن!.

پ.ن2:آن شعری که در متن آورده شد اثر خودم است، اگر احیاناً حس میکنید معنی دارد، به من هم بگویید بروم ثبتش کنم یک جایی، شاید نوبل بردم!

پ.ن3: یه روز داشتم فروغ میخوندم، بعد یه شعرش خیلی به نظرم چرت بود، بعد که شعر تموم شد من واسه مسخره بازی، داشتم به چرت و پرت گفتن ادامه میدادم(مثل شعر بالا) بعد یکی از دوستان که کنارم نشسته بود اضافات من رو شنید گفت به به! فهمیدی الان چی گفت فروغ؟ بعد شروع کرد چرت و پرتای منو تحلیل کردن!

  • ۲۰ نظر
  • ۱۲ تیر ۹۴ ، ۱۹:۱۴
  • ۴۳۱ نمایش
  • pou617

میدانید، گاهی آدم اشتباه میکند که طبیعیست، ولی گاهی بر اشتباهش اصرار میکند که آن هم طبیعیست.

خوب نیست، ولی طبیعی چرا، چون همه بر اشتباهاتشان اسرار میکنند.

شما کافیست بروید در یک سایتی یا پیج یک کسی و کامنت ها را بخوانید:

احسن آقای فلانی، شما به نحو احسنت توضیح دادید که فلان مساله چرا بهمان شد و جالب اینجاست که شما خودتان را هم بکشید آن شخص راضی نمیشود که اشتباه کرده و باید میگفته احسنت! به نحو احسن و ... .

یا مثلا همین چند روز پیش من در وبلاگ یکی از دوستان غافل را با قاف نوشتم و البته میدانم غافل را همه با غین مینویسند ولی خوب چرا؟ غافل خودش تویش قاف دارد، یعنی خودتان میگویید قاف+ اِل(L) بعد حالا آزار دارید که چیزی که تویش قاف دارد را تویش قاف نمیگذارید و غین میگذارید؟ همان شما بروید پیرو این تازی ها باشید که هی عین و غین بلغور میکنند، حالا کلمه ی مذکور تویش اصلن عین و غین ندارد ها، مثلن یه جوری میگویند اخی که انگار میگویند عخی!، لامصبا طوری هم میگویند که لاجرم قطعنامه دانشان پاره شود!(ربطی نداشت ولی این پاره شدن قطعنامه دان تو دلم مانده بود سه چهار سال است هی هیچ جا به کار نمی آمد! ولی در این مورد معلوم است تازی ها قطعنامه دان ندارند چون اگر داشتند در همان بدو تولد به طرفۀ العینی پاره میشد چون مثلن بچه های ما میگویند: ماما و بابا و بچه های آنها میگویند عل عمّ و عل عب (الام و الاب خودمان) )

اصلاً بیخیال قطعنامه دان آنها، الان شما توجه کردید که من برای اینکه قبول نکنم غافل درست است نه قافل، از اینجا تا امارات متحده ی عربی را با هم یکی کردم؟

بعد اینکه یکی دیگر از اشتباهاتی که ما عادت داریم به آن این است که میگوییم فلان چیز (صابون مثلاً) بوی موز میدهد ولی خدا وکیلی بوی آدامس موزی میدهد، ولی چون ما قبول کرده ایم آدامس موزی بوی موز میدهد، قبول میکنیم هر چیزی که بوی آدامس موزی میدهد بوی موز میدهد!

در صورتی که هر جوری فکر کنی، آدامس موزی بوی موز نمی دهد، اصلاً موز هم بوی موز نمی دهد، چون اصلاً موز بو نمیدهد! (میدهد؟)

بعد یک چیز دیگری که سر دلم مانده این است که این خواجه امیری و روزبه بمانی الان که میتوانند بروند آمریکا عقد کنند چرا نمیکنند این کار را؟(اشاره به قانونی شدن ازدواج هم جنس گرایان در آمریکا) به خدا این دو نفر زن و شوهر هم بودند اینقدر به هم وفا دار نبودند! خوب است کارتان ها ولی خزش را در آوردید دیگر!

چیز بعدی که سر دلم مانده بود این بود که الان داشت یک فیلم ترکیه ای از تلوزیونمان پخش میشد که در آن یک خانم محترمی از شوهر خواهرش باردار شده بود، بعد رفته بود با یک آقای دیگری ازدواج کرده بود که الان معلوم شد آن آقای دیگر پسر حرامزاده ی پدرِ خانم مذکور بوده!

یعنی یا برادر حرامزاده خودش ازدواج کرده! و نکته ی دیگر اینکه همه ی شخصیت های این فیلم فرشتگانی پاک هستند که فقط در زمان اشتباه در مکان اشتباه هستند، غیر از آن خواهر مذکور که خواهرش با همسرش به او خیانت کرده اند و این خانم یک پین این ده اس(نخواهید که انگلیسی اش را بنویسم!) محسوب میشود.

بعد اینکه چقدر حال میدهد آدم دری وری بنویسد!شما هم امتحان کنید.

مثلا الان اگر پارسال بود من باید یک سال فکر میکردم که این قطعنامه دان را در جای درست به کار ببرم ولی از آنجا که الان پارسال نیست آنرا خیلی ریلکس در جای نادرستش به کار بردم!

و دیگر اینکه برای اینکه بگویم آدامس موزی بوی موز نمیدهد باید گوز را ابتدا با شقیقه پیوند میزدم، بعد مگفتم: ((شقیقه اصلاً چه ربطی به گوز دارد؟، نکته اینجاست که ما قبول کرده ایم شقیقه همان گوز است)) و مثال آدامس و موز را میزدم!

پی نوشت: همه اینها کلن به این علت بود که آیم هپی کلن و فاز فَرِل ویلیامز!

پی نوشت 2 :خودم هم نمیدونم که چرا آیم هپی ولی آی ام دیگه بابا بیخیال کلن!

3: اگر آن فیلم ترکیه ای را نفهمیدید من هم نفهمیدم، ایرادی ندارد، فقط نکته این بود که یک نفر هم با برا درش ازدواج کرده، هم با شوهر خواهرش بعله و در عین حال یک فرشته ی معصوم است!

  • ۲۲ نظر
  • ۰۸ تیر ۹۴ ، ۱۸:۴۳
  • ۴۸۹ نمایش
  • pou617

عشق مکثیست قبل بیداری، انتخابی میان جبر و جبر.

جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد.

سید مهدی موسوی.

پ.ن: اولش میخواستم اینو بذارم:

اینکه زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی.

اینکه لنگ در هوایی، صبحونت شده سیگار و چایی.

ولی چون اختیار دارم جبر بالا رو به پایینی ترجیه دادم.

پ.ن2:فاز سنگین فلسفی ای منو گرفته دم صبحی ها!

  • ۱۲ نظر
  • ۰۶ تیر ۹۴ ، ۰۴:۲۴
  • ۳۹۸ نمایش
  • pou617

خرید.

۰۴
تیر

مدتیست خانه تنها مانده ام.

مادرم قبل رفتن رفت خرید که یخچال پر باشد.

داشتم فکر میکردم برای افطار چه کنم(تخم مرغها و پنیر و سیب زمینی را روزهای قبل خورده ام :دی)، در یخچال هم جز میوه چیزی نیست درون فریزر را نگاه کردم شاید یک چیز سریع الپخت پیدا کنم.

نبود، ولی یک تکه گوشت سفید غول پیکر درون یخچال بود!

زنگ زدم به مادرم و پرسیدم آنی که در یخچال است گوشت چیست؟

گفت: ران بوغلمون!

آخر خدا وکیلی ران بوغلمون به چه درد چه کسی میخورد الان؟

آخر مادر عزیز تو که داری میروی مسافرت، وقتی میروی خرید یک شانه تخم مرغ بخر، سیب زمینی بخر به مقدار کافی، آخر ران بوغلمون گذاشتی تو یخچال برای من که چه کنم؟ نه که نتوانم از پس آن ملعون بر آیم ها! خدا رو شکر آشپزیم خوب است، ولی آخر با بوغلمون یخ زده که نه الان میتوانم تکه تکه اش کنم و نه میتوانم درسته اش را در معده ام جا دهم چه کنم؟

آخر ران بوغلمون؟

حداقل مرغ!

نشد گوشت چرخ  کرده!

نشد گوجه میگرفتی سرخ کنم بخورم!

آخر ران بوغلمون؟

خرید رفتن هم خدا وکیلی هنر است ها!

بعد افطار نوشت: تن ماهی خوردم برای افطار، به فکر سحرم الان(قطعا ران بوغلمون را بار نخواهم گذاشت!)

  • ۱۶ نظر
  • ۰۴ تیر ۹۴ ، ۲۱:۳۸
  • ۳۸۴ نمایش
  • pou617