عاغا ما غلط بکنیم!

I might be wrong , but I struggle not to be

عاغا ما غلط بکنیم!

I might be wrong , but I struggle not to be

من اساسن خیلی حال می کنم با گیر الکی دادن.
به خودم ، به شما ، به اونا ، اینا و ... ، ولی از اونجایی که جدیداً خیلی خودم پسر گلی شدم ، به خودم انتقادی وارد نمی دونم پس همون به شما ، اونا ، اینا و .... ، انتقاد وارد می کنم.
در ضمن آگاهی از نظرات شما باعث خرسندی منه.

آخرین نظرات

مربع.

۰۴
تیر

شاید فهم آنچه میگویم سخت باشد، ولی جدیداً حس می کنم جایی که تا الان فکر میکردم خانه ی همیشگی من است، دیگر خانه ی من نیست.

خانه ای که در این چند روز غیبتم، در آن به سر میبردم.

خانه ای که همه ی آن را بلدم، کوچه هایش، خانه هایش، مغازه هایش، آدم هایش.

و آن همه ی من را بلد است، پدرم را، پدرش را، پدرش را، از کجا آمده اند، چگونه آمده اند، چه کرده اند و ... .

خانه ای که آدم هایش من را میشناسند: سلام آقا پویا خوبی؟ چقدر بزرگ شدی؟ ماشالّا مردی شدی واسه خودت. چقد وقت بود نیومده بودی؟ یه سال میشه دیگه نه؟ و برایشان مهم است که چه میکنم، درس هایم چطور پیش میرود و ... .

خانه ای که کوچه ای در آن است (کوچه ی ما) که نام تمام مغازه هایش امین است(نام برادر بزرگم) آژانس امین، مصالح ساختمانی امین و ... .

خانه ای که همیشه فکر میکردم دوستش دارم و تا ابد همین طور خواهد بود.

خانه ای که در بسیاری از خاطرات تلخ و شیرین زندگی ام به آنجا رفته بودم، عروسی، عزا، تولد، عید و... .

خانه ای که خانه مان در آن است، خانه ی خودمان، خودِ خودِ خودمان.

خانه ای که مال من است ولی دیروز در آنجا که بودم دلتنگ خانه شدم!، خانه ای که نه کوچه هایش را به آن خوبی میشناسم، نه کوچه هایش من را، نه او اجدادم را و نه اجدادم او را.

خانه ای که برای اکثر مردمش مهم نیست که من اصلاً کی هستم، چه میکنم، درس هایم را میخوانم یا نه و ...

و خودم هم نمیدانم که چطور این خانه، جای آن خانه را در قلبم گرفته، ولی گرفته.

اتفاقی که به من احساس بدی مثل پوچی میدهد انگار این تغییر خانه ام من را از من جدا کرده است و من دیگر منی که بودم نیستم.

حالا وقتی میگویم دلم برای خانه تنگ شده، آن خانه، شهری نیست که باید باشد، آن خانه حالا دیگر رشت است.

و این خیلی بد است، چون رشت شهر من نیست و من شهروند اویم، شهر من، شهر من است و من شهروند او نیستم!

یک مربع  عشقیست انگار!

شاید برای شما مهم نباشد و بگویید چه فرقی میکند تو هم شلوغش کرده ای.

ولی حس زارتی است، حس اینکه خانه ای که هنوز خانه ی پدرم و پدرش و پدرانشان است، خانه من هست و نیست و خانه ی فرزندم نخواهد بود.

حس برزخ است انگار!

حس زارتی است، حس اینکه مردم آنجا من را یکی از خود نمیدانند و من خود را یکی از مردم اینجا نمیدانم.

حس برزخ است انگار!

پ.ن:اساسن وقتی یک نفر حالش خوش نیست، بد ترین کار ممکن، حدس زدن علت ناخوشی است، باور کنید:

-چرا قیافتو اونجوری کردی؟

-گیر نده حالتو ندارم.

-سحر آب کم میخوری از همونه.

-بیخیال من شو میگم حال چرت و پرتای تو یکیو ندارم.

-ببین خوب آب نمیتونی بخوری، شربت بخور، هندونه بخور، ولی آب بدنتو حفظ کن.

-آقا بکش بیرون از من، تو منو پویا نمایی کردی(به قول آیدین) الان من یه پارچ آبم بخورم همین گوهم، میگم اعصابم خورده، از جای دیگه خورده، بیخیال شو دیگه.

-حیف من که نگران تو ام، اصن به تو خوبی نیومده، اینقد آب نخور که کلیه هات به *ای سگ بره.

-:/

پ.ن2:الان مثل اینکه متوجه اید حالم خوب نیست و اگر فکر میکنید حالم به خاطر این چرندیاتی که گفتم که خانه دلم تنگ شده و این زر زرا بد است. سخت در اشتباهید، تلاش هم نکنید که حدس بزنید چرا و چگونه و این حرفها خواهشاً.

پ.ن3:ببخشید که باز هم این چرت و پرت ها را می نویسم.


  • ۶ نظر
  • ۰۴ تیر ۹۴ ، ۰۴:۵۲
  • ۲۲۸ نمایش
  • pou617

روزگاریم به یاد است که نبودن ترسناک بود، انگار بودن عین آبرو بود، اگر نبودی از بودن هم میترسیدی.

روزه را میگویم، البته بودن آخر جمله بالا، روزه را نمی گویم، خود بودن را می گویم، همانی را که مسئله آن است. ینی در واقع آبی هایش را روزه را میگویم مشکی هایش را نه.

بله یک زمانی روزه نبودن (خودم هم نمی دانم چرا این یکی را آبی نوشته ام حالا که قضیه لو رفته!)

بله یک زمانی روزه نبودن ترسناک بود و شما در اداره تان، مدرسه تان، خانه تان و... . در هر جایی اعم از توی کمد، زیر تخت، توی کشوی میز و لای در یخچال، یک روزه خور نحیفی را میدیدی که با بد بختی خزیده به یک کنجی و دارد نان خشکی، تکه سنگی، چیزی گاز میزند.

بعد الان طوری شدست که آدم میترسد بگوید روزه است، یک جوری آدم را نگاه میکنند که آدم از نگاهشان این جملات را میخواند: با ساندیس پرتقال افطار میکنی یا سیب موز؟

یا مثلاً: شما دقیقاً حقوقتون رو از کی میگیرین؟ بسیج یا سپاه؟ یا جای دیگه شاید!

یا: شما از اونایی بودی که با حمله اولیه اعراب وارد ایران شدن، یا بعداً به اینجا تهاجم فرهنگی کردین؟

و انگار کسی که روزه نمیگیرد فرزند خلف اهوراست و مشتی محکم بر دهان این تازی ها زده.

بعد یک عده هم هستند که به گونه ای رفتار میکنند انگار روزه خور ها عنتر و ابتر و منکر و خود فروخته ی استکبارند.

و کسی که روزه میگیرد، را باید به اش دخیل بست.!

من خودم نمیدانم از چه عده ای میباشم، چون روزه میگیرم، برای خودِ خودِ خودم، نه برای خشنودی خدا، چون خدا نگهبان انبار قله که نیست از نخوردن من خوشحال شود!

نه هم برای چشیدن پاره ای از دوزخ، چون دوزخ که همش گشنگی نیست که، آتش هم هست، انفجار هم هست، ولی ما نمیرویم زیر اعضای عزیز جماعت مومن نیم کیلو T.N.T اصلاق کنیم که پاره ای از دوزخ را بچشند که!

و نه هم برای به فکر مستمندان جهان بودن، چون هرکس که میگیرد میداند که حال فکر کردن به خودت را هم نداری، چه رسد به مستمندان جهان.

برای خودم، برای لذت بردن از بوی خانه، بوی آش نظری، صدای سرخ شدن رشته و خشکار، طعم زولبیا و بامیه و... میگیرم.

چون وقتی برای صحر بلند میشوی و میبینی چراغ خانه همسایه تان روشن است حس خوبیست، حس اتحاد شاید!

چون وقتی روزه ای، حس خوبیست، چون اگر روزه نباشی، آش همان آشی است که هست، خشکار هم همان خشکار و ... .

ولی وقتی یک روز چیزی نخوری، چیز ها همانی نیستند که بودند، انگار زندگی ارزش پیدا میکند.

وقتی یک روز سعی کنی به کسی فحش ندهی حس خوبیست، برای من که هست حداقل، برای من که هیچ گاه طرفدار سانسور خودم نبودم و هرچه میخواستم گفته ام و عموماً چیز های خوبی نگفته ام.! :)

من اصلاً آدم مذهبی ای نیستم و مذهبی نبودن چیزی نیست که به آن افتخار کنم و نمی کنم.

و این خوب است چون نه میترسم که کسی فکر کند بی دینم و نه میترسم که کسی فکر کند مذهبی ام، چون بی دین بودن یا مذهبی بودن برای من شخصیست و اصولن از هیچ کدام از آنها سودی نمی برم که بترسم از دستش بدهم.

ماه دوست داشتنی ایست ماه رمضان، ماهیست که انسانهای مذهبی از آن لذت میبرند و من نیز، ولی خیلی چیز ها هست که افراد مذهبی از آن لذت نمیبرند، ولی من چرا.

زندگی جالب است، نمیگویم ارزش کردن دارد، ولی بد هم نیست، مجبوریم بکنیم این زندگی را و تصمیمش با ما نبوده ولی میتوانیم انتخاب کنیم چگونه و تصمیمش با ماست.

این دم افطاری محض خالی نبودن عریضه برایتان آرزو می کنم که برای خودتان زندگی کنید، رویای شخصیتان را و من نیز.

پ.ن: من به خیلی چیز ها اعتقاد ندارم، اما میدانم که خیلی ها به چه چیز هایی اعتقاد دارند، اینهایی که قدیم ها اسمشان گشت ارشاد بود و الان نمیدانم چیست، اینها امر به معروف و نهی از منکر می کنند، نمیدانم کدام امام بود که میگفت (حدس میزنم امام صادق(ع)): انسان باید اول خودش را اصلاح کند و وقتی خودت داری اشتباه می کنی نمیتوانی بقیه را ارشاد کنی، یا چیزی شبیه به همین، مشکل من این است که وقتی یک خیابان بسته میشود و سنگ فرشش می کنند و پیاده رو میشود، یعنی شما نمیتوانید با موتور رویش بروید، چه مشغول امر به معروف و نهی از منکر باشید، چه مشغول بازداشت مجرمین، چه مشغول ارتکاب جرم و چه کار های دیگر پس به بهانه ی ارشاد مردم رویش نروید.(خیابان اعلم الهدی رشت را میگویم)

پ.ن2: آهنگ به سوی تو رو با صدای مهران زهدی حتماً گوش کنید (همان تیتراژ آخرین شب آرامش)

البته اگر ورژن علی زند وکیلی آن را هم بشنوید بد نیست. (همان خواننده ی دنگ شو)

  • ۲۶ نظر
  • ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۲۳
  • ۴۵۱ نمایش
  • pou617

پشه.

۲۷
خرداد

 این از آقا محمد تقی ما که برای رسیدن به هدف از هر چیزی که میتونه مایه میذاره ، از ترور شخصیتی گرفته ، تا خون شهدا.

 این هم از شهدای ما که یه بار خون دادن حالا هم باید تنشون تو قبر بلرزه به خاطر تحریف راهشون ، هدفشون و آرمانشون و به خاطر استفاده ابزاری از کارشون توسط آقا محمد تقی ها.

این هم ما ها تو سیکل دائمی بین این اتفاقات:

 آقا محمد تقی، چرا وقتی شما رئیس فلان اداره بودی همه ی فامیلاتو استخدام کردی؟

 آقا محمد تقی: شما میخوای خون شهدا رو پایمال کنی؟ این بود آرمانهای انقلاب؟

 آقای دکتر محمد تقی ، شما دکتری تون رو کجا گرفتین؟

 آقا محمد تقی: شهدا وقتی جونشون رو گذاشتن کف دستشون رفتن جلوی گلوله واسشون مهم بود که کی دکتری شو کجا گرفته ؟ این بود آرمانهای ما؟

 آقا محمد تقی، چرا خانوما نرن استادیوم؟

 آقا محمد تقی: شهدا خونشون رو دادن که یه عده دختر ... برن تو استادیوم تیم ملی والیبال رو تشویق کنن؟.

 آقا محمد تقی، چرا فلانی دزدید؟

 آقا محمد تقی: شهدا.!

 آقا محمد تقی، چرا رو مردم کلت میکشی؟

 آقا محمد تقی: شهدا.

 -چرا فلان؟

 -شهدا.

-چرا بهمان؟

-شهدا.

و ... .

 این هم درس زیست شناسی ، که به من فهموند جمعیت فرصت طلب یعنی چی؟

 یعنی پشه که وقتی شرایط واسش مهیا میشه ، اینقدر تولید مثل میکنه که همه جا پر پشه میشه ، ولی وقتی شرایط عوض شه ، پشه ها به سوی محو شدن میرن و فقط یه عده شون میمونن که تو شرایط مناسب بعدی ، تا تنور داغه بچسبونن نونشون رو.

پ.ن: فقط بسه این سیکل پشه ای.

  • ۲۲ نظر
  • ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۳۵
  • ۱۸۳ نمایش
  • pou617

 

 

این مامانا که همیشه وقتی آدم در بد ترین شرایط عصبی قرار داره میان تو اطاق آدم و شروع میکنن به تمیز کاری، تعریف کردن یه ماجرای بی ربط یا پرسیدن سوالای مسخره بعد که آدم میگه تو رو خدا امروزو بیخیال من شو، یا یه همچین چیزی، تبدیل میشن به مامان هاوارد والوویدز تو بیگ بنگ: آره بزرگ شدی دیگه، راس میگی، من رو اعصابتم، اصن الان دیگه باید رو اعصابت باشم، بزرگ شدی، تو هم مثل باباتی و ... .

بعد حالا کافیه شما یه چیزی بگی که زبان سرخت تا ابد سر سبزتو بده بر باد یا بر خاک ، یا اگه ملوان کشتی هستین بر آب، مثلاً از رو خنگی جواب یکی از موارد بالا رو بدین: (آره بزرگ شدم دیگه نمیبینی، نه دروغ میگم، آره رو اعصابمی، مال لان نیست خیلی وقته رو اعصابمی یا غیره) ( با توجه به اینکه الان خیلی بیشتر عصبی هستین) تا تا آخر عمر گرفتار بشین.

منم یه چن وقت پیش این گوشی لعنتیم رو گم کرده بودم ، بعدشم کلی کفری شده بودم که حالا این همه شماره رو از کجا بیارم و به عبارتی کارد میزدی خون در نمیومد، بعد این مامان ما شروع کرده بود به انداختن این تیکه های مخصوص مامانا، که نا گهان برگشت گفت : چیه ؟ شماره شو گم کردی ناراحتی ؟ (منظور اینجا شماره مخاطب خاص میباشه و چون این مورد یه مقدار جدید بود آمادگی ندیده گرفتنشو نداشتم!(یکی از حربه های جدیدش بود))

بعد منم که همون قضیه ی کارد و خون و اینا، برگشتم گفتم شما نگران نباش، من شماره اونو حفظم.

بعد این مامان من از همون روز شروع کرد، اول اسم این مخاطب خیالی خاص من بد بخت هانیه بود، بعدش تبدیل شد به سوگند و به لطف این داداش بیمار من ، این مورد سوگند تا همین امروز هم بیخ ریش ماست و من بدبخت هر روز با این پرسشا که واسه حرف کشیدن از من به صورت تیری در تاریکی شلیک میشن مواجه ام:

پویا قدش چقده؟ کوتوله نباشه ها بد بخت! بچه هاتون کوتوله میشن! (به قول خسرو تو آتش بس2: بچه "ها" مون؟)

پویا چند سالشه؟ بد بخت از خودت بزرگتر نباشه ها! یه عمر باید با یه پیره زن سر کنی!

پویا آشپزی بلده یا باید آت و آشغال بخورین تا خانوم املت زدن یاد بگیرن؟

پویا از این دختر افاده ای سوسولا که نیست، عجیجم، عجقم، فلان، بصار.!

و... .

بعد شما تصور کنین که خود این سوال ها هم در بد ترین شرایط عصبی مطرح میشن که یهو من بد بخت یه چیز دیگه بگم و باقی عمرم رو بدبخت تر از الان سپری کنم.

حالا اگه من بد بخت آش رو خورده بودم یه چیزی ، ولی آخه آش نخورده و دهن سوخته؟

پ.ن:این هم معین که اگه گوشه ی موزیک ویدیو جدیدش با خط خوانا و رنگ طلایی نمی نوشت "معین" ، با اون ریشش ما فکر میکردیم داریوشه!

خوب بزن اون ریشه! (با صدای پسر عمه زا خوانده شود)

  • ۲۶ نظر
  • ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۲۹
  • ۲۶۹ نمایش
  • pou617

بخیسی شانس!

۲۶
خرداد

عاغا این چه دزگاییه ؟ (دستگاه)

این چه سکِ زندگیه واس ما درس شده؟ (زندگی سگی)

عاغا ما گفتیم بعد کنکور لا اقل راحتیم یکم میچرخیم ، بعد این بچه های اوشگول کلاس ما ، بهشون میگم بریم رامسر؟

جواد میگه من از ارتفاع میترسم! ( خوب مرتیکه ک*خل سوار تله کابین نشو )

بعد تحویل میگه صب تا شب خسته میشیم ! ( خوب مرتیکه ک*مشنگ مگه میخوایم پیاده بریم؟ با ون میریم ، هر وقتم خسته شدی لشت میره تو ون می کپه!)

بقیه رو هم نگم کلن بهتره ، بعد حالا این قسمت سکٍ زندگی ما که از اول وجود داشته خوب ، ما دیگه عادت داریم به این هم کلاسیای (سابق) پایه برنامه!

قسمت جدیدش اینه که از زمین و آسمون میباره ، الان برای نمونه این شارژر لعنتی لپ تاپ بنده که خراب شده ، ینی دیگه سریال و فیلم و نت هم تعطیل!

یه نمونه دیگش این که الان همه خانواده تو اطاق من خیمه زدن! بابا پاشین برین بیرون دیگه!

بابا آدم یکم حریم شخصی و این حرفا میخواد خوب!

فکر می کنم دارن انتقام میگیرن البته که تقصیر این آیدین .... است ، البت علی ای ای و بولوک هم بی تقصیر نیستن!

عاخه میدونین؟ من از اول سال کلن رفته بودم تو فاز کندن از خانواده و این حرفا که چون به احتمال نود درصد دانشگاه رو میرم یه شهر دیگه ، میخواستم زیاد واسشون سخت نباشه ، آخه داداشم که رفت دانشگاه مامانم کلن تا برگرده دپ بود.

بعد به توصیه این سه نفر که نام بردم ، مبنی بر اینکه اگه تو به اونا بی توجهی هم کنی ، باز ناراحت میشن ، منم خر شدم ، یه چراغ سبز به خانواده دادیم ، اونام ماشالا با نور بالا اومدن تو اطاق ما بیرونم نمیرن!

دیگه همین دیگه این الان یه قسمتی از سکٍ زندگی مارو داشته باشین تا بعد ، منم برم بیرون فعلن شاید یکم حالم بهتر شد.

پ.ن:یعنی کلاس خیلی یک دستی بودیم ما از اولش ، شما البته نمیتونین تصور کنین ولی اگه میتونستین مانی رو با اخلاق تصور کنین که شام با هم رفتن بیرون خودتون موضوع دستتون میومد :))

پ.ن2 بعد حالا شما این شانس مارو در نظر بگیر ، ببین بخشکه چی میخواد بشه؟ همون بخیسه بهتره. :)

  • ۱۱ نظر
  • ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۲۰
  • ۱۸۵ نمایش
  • pou617

میمونیت!

۰۴
فروردين

چرا ما میمون نیستیم؟

نه خیر ، اشتباه نکنید ، نمیخوام الان از این اشعار فلسفی واستون ببافم.

من بیشتر میخوام واستون دلیل بیارم که بعضیا واقعن میمونن.

بعضیا میگن میمونا میمونن (یا ما میمون نیستیم) چون آدما از چیزای جدید نمی ترسن.

خوب به نظر من این عقیده قابل تامله ، چون آدما از آتیش نترسیدن و به جای فرار از اون ازش استفاده کردن ، باهاش خودشونو گرم کردن ، غذاشونو پختن ، غذای پخته انرژی کمتری واسه هضم شدن میخواست پس آدما انرژی بیشتری واسه فکر کردن داشتن ، غذای پخته واسه جویدن آرواره ضعیف تری نیاز داشت ، آرواره ی ضعیف تر  ماهیچه ی کم تری میخواست ، ماهیچه ی کمتر جا رو واسه مغز بزرگتر باز کرد و در نهایت (شاید) همین انتخاب ساده ما رو ما و اونا رو اونا کرد.

همون طور که احتمالن خودتون می دونین من این حرفا رو واسه افزایش اطلاعات عمومی شما نزدم.

قضیه از اونجا شروع میشه که بنده در یه سری کلاسای آنلاین شرکت می کنم و مجبور میشم برم اینترنت پر سرعت بگیرم ، بعد این اینترنت پر سرعتش که به اسم یک مگابایت بر ثانیه انداختن به بنده سرعت دانلودش از 2 کیلوبایت بر ثانیه تجاوز نمیکنه.!

حالا کاری ندارم که چرا فلان و بصار که نمیدونم سرعت اینترنت پایینه و شرکتا دروغگو اند و... ، مشکل اصلی من با میمون  هاست.

مشکل اینجاست که بعضیا آدم اند صرفن چون 46 تا کروموزوم لعنتی تو هسته ی هر سلول سوماتیک لعنتی ترشون هست (غیر از اریترویست هاشون البته)

این آدم ها اگر سر دو راهیه فرار از آتیش یا دوستی با اون قرار می گرفتن ، الان میمون بودن.

همین آدما هستن که فکر می کنن پیشرفت تکنولوژی فقط واسه مقاصد شوم استفاده میشه، همین آدما هستن که نمی فهمن آدمی که بخواد برای مثال فیلم خاک تو سری ببینه ، اینترنت پر سرعت نداشته باشه با دایل آپ می بینه ، دایل آپ نباشه با فلش از دوستش میگیره ، فلش نشد ، سی دی ، نشد وی اچ اس ، نشد جمعه شب تلوزیونشو بر میداره میره کنار دریا1 تلوزیون روسیه رو می بینه ، ولی کسی که میخواد واسه مقاصد سودمند استفاده کنه نمیتونه جمعه شب از تلوزیون روسیه سود ببره.!

میدونین چیه؟ آدمی که مثلا تو چاد به دنیا بیاد دلش میسوزه و میگه چرا کشور ما هیچ چی نداره تا پیشرفت کنه ، ولی کسی که تو ایران به دنیا میاد ، دلش بیشتر میسوزه که چرا کشور ما همه چی داره ولی یه عده آدم! توش از آتیش می ترسن ، خودشونو گرم نمیکنن باهاش ، غذاشونو نمی پزن ، برای جویدنش انرژی زیاد میخوان ، انرژی زیاد ماهیچه ی بزرگ میخواد ، ماهیچه ی بزرگ به مغزشون اجازه ی رشد نمیده و تا ابد میمون 46 کروموزومی می مونن.

*1: همون طور که میدونین اتمسفر زمین چند لایه است ، مرز بین دوتا از این لایه ها ، امواج رادیویی رو بازتاب میده ، فرستنده های رادیو و تلوزیون برای پوشش محدوده ی بزرگتری از زمین از این اثر استفاده می کنن و امواج رو به جای فرستادن به سمت پایین به سمت بالا میفرستن تا بازتابش به محدوده ی بزرگی برسه ، آب (دریا مثلا) برای امواج رادیویی جسم کدر محسوب شده و اونو بازتاب میده.(مثل آینه برای نور مرئی) در نتیجه اگه دریا زیاد مواج نباشه ، سطح آب و مرز اون دوتا لایه ی اتمسفر مثل دوتا آینه ، امواج رادیویی رو هی به هم پاس میدن تا برسه به ساحل که میشه یه جایی مثل سواحل ایران حالا دیگه فکر کنم قضیه ی لب دریا و تلوزیون روسیه هم که احتمالاً واستون مجهول بود معلوم شد.

پ.ن:این شماره1 رو بر خلاف اون قضیه ی میمون ها برای افزایش اطلاعات عمومی شما نوشتم.:D

پ.ن2: عیدتون هم میمون و فرخنده.!!

  • ۱۹ نظر
  • ۰۴ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۲۷
  • ۴۲۴ نمایش
  • pou617

دموکراسی

۰۳
مرداد

داشتیم این تلوزیون همسایمونو دور هم نیگا می کردیم که این کاناله،

چی بود اسمـش....؟

سی بی سی؟

بی سی بی؟
سی بی بی؟

نمی دونم ، بی خیال.

می گفت: دادگاهی در آمریکا حکم داده که از محل دارایی های بلوکه شده ی ایران در آمریکا ، خدا تومن به خانواده های قربانیان یک حادثه ی تروریستی در یک کشور عربی به عنوان خسارت پرداخت شه!

حالا اینکه اون حادثه چه ربطی به ایران داره که مهم نیست ، مهم خانواده های داغداری هستن که عزیزانشون رو از دست دادن.

خوب مهم اینه که حق به حقدار رسیده دیگه چه اهمیتی داره که حقی که به حقدار رسیده از جیب کی در اومده؟

واقعن من از تلاش بی وقفه ی دولت آمریکا برای برقراری دموکراسی در کشورشون و به ارمغان آوردن صلح برای تمام مردم جهان سپاس گرازم.

ولی ازشون خواهش مندم بیشتر از این به خودشون فشار  نیارن چون در پس یک فشار بی وقفه احتمالن یه بوی نا مطبوع نهفته.

و ازشون خواهشمندم به توصیه ی جناب دیکتاتور علاءالدین بزرگ گوش کنن که می گفت:((شماها چرا انقد از دیکتاتورها بدتون میاد ، تصور کنید حکومت آمریکا هم دیکتاتوری بود.

میتونستین کاری کنین که کل ثروت ملی در اختیار فقط 1 درصد از مردم باشه!

میتونستین با قطع کردن مالیات به دوستانتون کمک کنید که ثروتمندنر بشن!

و وقتی قمار میکنن و می بازن ، خودتون ضامنشون بشین و آزادشون کنین!

میتونستین نیاز فقرا به بهداشت و آموزش رو نادیده بگیرین!

رسانه های شما ظاهرا آزاد بودن ولی بطور سری توسط یکنفر و خانوادش کنترل می شدن!

می تونستید روی تلفن ها شنود داشته باشین!

میتونستید زندانی های خارجی رو شکنجه بدین!

میتونستین توی انتخابات تقلب کنین!

می تونستین در مورد اینکه چرا با کشورهای دیگه وارد جنگ شدین ؛دروغ بگین!

میتونستین زندان هاتون رو از یک نژاد بخصوص پر کنید و هیچ کس جرات اعتراض نداشت !!!

می تونستین از رسانه ها برای ترسوندن مردم استفاده کنین تا حتی وقتی با سیاست هاتون مخالف هستن؛ ازش حمایت کنن.))

و اضافه می کنم که می تونستن به هفت تا بچه که تو صاحل بازی می کنن شلیک کنن و چارتا شونو بکشن تهشم یه فیلم بذارن تو یوتوب که ما به غیر نظامی ها شلیک نمی کنیم!

فقط به تروریست ها شلیک می کنیم!

خوب این بچه ها تروریست بودن دیگه!

اگرم الان نبودن بعدا که می شدن.!

پ.ن: یه دادگاه تو هلند ، دولت (پادشاهی) هلندو محکوم به پرداخت خسارت کرده. چون تو جنگ بوسنی، سلح بانانشون یه منطقه رو امن اعلام کردن ولی یه عده از پناهنده ها تو منطقه امن مردن. من یه خواهش دیگه هم از آمریکا دارم، که یه فکری هم واسه مردم مظلوم هلند کنه. در این خفقان و دیکتاتوری دارن می پوسن.

  • ۱۶ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۲۲
  • ۵۳۳ نمایش
  • pou617

لحظه

۱۲
تیر

دیروز داشتم فریدون مشیری می خوندم که رسیدم به این شعر:

ستاره را گفتم:

کجاست مقصد این کهکشان سر گشته؟

کجاست خانه ی این نا خدای سرگردان؟

کجا به آب رسد تشنه با فریب سراب؟

ستاره گفت که خاموش لحظه را دریاب.

با خوندن این شعر به این نتیجه رسیدم که یه پست بنویسم راجب اوس فری.

اوس فریدونی که تو کل زندگیش به خودش وعده ی سر خرمن داده.

دیپلم بگیرم ال می کنم.

کنکور بدم بل می کنم.

سربازی تموم شه فلان می کنم.

کار پیدا کنم بهمان می کنم.

اوس فری ای که یه عمره داره واسه رسیدن به هدفی تلاش می کنه در حالی که غافله که هدف خود مسیره.!!

ولی فک کردم به کجا چنین شتابان پویا؟؟

مگه تقصیره اوس فریدونه؟؟

مگه می تونست درس نخونه؟؟،یا سربازی نره؟،یا زندگی نکنه؟

خوب اینا همه تقصیره کیه؟؟

تقصیره ستاره که نشسته اون بالا از شکم سیری،از زندگی کردن در لحظه میگه؟؟

تقصیره جامعست؟؟

خوب مگه جامعه رو کیا می سازن؟؟

تقصیره بابا مامانشه که تو این جامعه به دنیا آوردنش؟؟

خوب وازکتومی هم که جرمه!!!

تقصیره کیه؟؟

خوب از من بپرسی تقصیره معلمای ادبیاته.!!

خوب آره دیگه.

شما مثلا اصطلاح امید به زندگی رو درنظر بگیر.

خوب یکی از فاکتور های خوشبختیه دیگه و همه هم می دونن امید به زندگی باید بالا باشه.

ولی یه جایی که به معلم ادبیات مربوطه معنی این اصطلاحه.

واسه مردم اروپا امید به زندگی ینی اینکه مردم امید دارن چند سال زندگی کنن.

ولی تو ایران ینی اینکه مردم امید دارن بعد از چند سال جان کندن بتونن بالاخره زندگی کنن.

خوب سیاسیون هم هی امید به زندگی رو تو ایران می برن بالا دیگه.

خیلی هم موفقن.

من بابام امید داشت چل و پنج به بعد رو زندگی کنه، من امید دارم پنجاه و پنج به بعد رو زندگی کنم.

خوب می بینین که امید به زندگی چقد بالا رفته.

هی هم گیر ندین به مسئولین بد بخت.

پ.ن.به این کار ندارم که مملکت تو برو من بیاست (یا یه چیزی بر همین وزن)، کاری هم ندارم که دخترا نمی تونن برن استادیوم.

ولی جناب من و تو، شمایی که ادعای برادری داری، چرا همیشه می خوای ما رو یاد اون

نیمه ی خالی بندازی؟؟

خوب خبره مرگتون رفتین برزیل از بازیا گزارش بگیرین،چرا باید از مردم بپرسین که آیا شما می دونستین که زنا تو ایران نمی تونن برن استادیوم؟؟

من فک نمی کنم هیچ ایرانی ای بخواد مردم دنیا راجب مردمش اینجوری فک کنن.

من در حدی نیستم که بگم حرکتت چقد ضایس،ولی من وقتی برادرم یه اشتباه می کنه نمیرم از همسایه نمی پرسم:می دونستی داداشم فلان کار رو کرده؟؟

دیگه حرفی ندارم.:|

پ.ن. اون اوس فری داستان ربطی به استاد فریدون مشیری نداره ها.

سوع تفاهم نشه!!

  • ۲۱ نظر
  • ۱۲ تیر ۹۳ ، ۱۳:۴۶
  • ۵۷۲ نمایش
  • pou617

توضیح

۱۹
خرداد

توضیح دادن هم که شده تخصص جوونای این دوره زمونه.

مثالش همین عاغا پویای فلان فلان شده ی خودمون که مدال طلای مسابقات بین الململی1توضیحات تکمیلی رو داره.

فک نکنید از توضیح دادن خستسا،نه،خیلی هم حال می کنه که واسه همه توضیح بده.

واسه پسر همسایه،زن رهگذر،پسر عموی اکبرینا و... .

نه که خدای نا کرده کسی فضول باشه ها! خدا نکنه، مشکل از عاغا پویاست که فکر می کنه همه ازش توضیح می خوان (توهم توطئه داره).

پس خود جوش شروع می کنه به توضیح دادن:

توضیح میده چون دو نفر مثل هم لباس می پوشن، شیوه ی فکرشون مثه هم نیست!

مثلاً هر کی شلوار پارچه ای می پوشه عضو فعال بسیج محل نیست و حتی در کمال نا باوری تو جیب چپش تسبیح نداره و حتی دیشب هم تو مسجد نخوابیده.

توضیح میده همه ی کسایی که به یه سبک موسیقی گوش میدن مثه هم فکر یا رفتار نکرده و حتی مثل هم لباس نمی پوشن.

مثلاً کسایی که راک گوش میدن یه عده کراکی با مدل موی اسپایکی و شلوار چرم تنگ براق نیستن حتی در کمال تعجب شیطان پرست هم نیستن.

یا همه ی کسایی که شاهین نجفی گوش میدن راه نمی افتن تو خیابون داد بزنن: ما وارثان درد مشترک ... ، و اینکه حتی خیلیاشون با خیلی از عقاید شاهین هم موافق نیستن.

توضیح میده که همه ی کسایی که هم عقیده ان برداشتشون از عقیده شون یکسان نیست.!

مثلاً هرکی مسلمونه تروریست نیست. صرفاً چون یه کسی که ادعای اسلام داره، مسلمون بودن براش در ترور و گروگان گیری خلاصه شده.

و توضیح میده کسی که هندز فری تو گوششه یه مزاحم نوامیس و یه آدم آشغال نیست و در کمال نا باوری کر هم نیست، فلذا برای پشت سرش حرف زدن می شه صبر کرد تا از اون مکان دور شه.(از این یکی دل عاغا پویای ما خیلی پره ها! پره پر).

خلاصه من هرچی فکر می کنم می بینم مشکل اساسی جامعه ی ما توهمه.

مثلن همین پویای خودمون مشکلش توهمه دیگه! هی توهم توطئه داره.

فک می کنه همه می خوان پشت سرش حرف بزنن و ازش بد بگن،

ولی خبر نداره مردم نیازی به بد گفتن پشت سرش ندارن چون همیشه هندز فری تو گوششه!.

پ.ن: نمونه های ادرار رو هم تک به تک آزمایش می کنن و راجبشون قضاوت می کنن،ولی... .!

1:مسابقات بین الململی: مسابقاتی که هر ساله بین انسان هایی که زندگی گوسفندی(ململ=اسم گوسفند توی اون برنامه کودکه بود.) دارن در زمینه های مختلف برگذار میشه.

  • ۲۴ نظر
  • ۱۹ خرداد ۹۳ ، ۰۸:۳۰
  • ۸۰۵ نمایش
  • pou617

کامران ما هم که از وقتی دانشگاه میره ، شال چروک میندازه و پروفایل پیکچرش به عکس نیچه تغییر کرده.

پس احساس می کنه به بلوغ فکری رسیده و گاهاً تز هایی میده که تن هرچی روشنفکر عینکیه تو قبر بلرزه.

گاهاً دیده شده هنگام مباحثه با شراره خانوم طوری از روابط آزادانه ی دختر و پسر در فرنگ

میگه که انگار چیزی بیشتر از (ببخشید) فیلمای معلوم الحالی که در ابتدای آشنایی با آلت تناسلیش از سایت های معلوم الحال تر دیده از فرنگ می دونه.

حالا همین عاغای به اصطلاح تحصیل کرده ی ماست که سوار اتوبوس شده و می بینه که جا واسه نشستن نیس، فلذا چشاشو گرد کرده و می بینه اون یارو که اون ته نشسته چقد افغانی می زنه.!! و ناگهان به یادش میاد که اولین سنگ نوشته ی حقوق بشر در ایران توسط کروش کبیر تنظیم شده! و نا گهان یادش میاد که ایران سرزمین شاعرایی مثه سعدیه که هفصد سال پیش چنین درک بالایی از برابری انسان ها داشته که گفته:

  بنی آدم اعضای یک پیکرند                  که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار                  دگر عضو ها را نماند قرار..!!

فلذا به این نتیجه می رسه که آریایی نژاد برتره و با یه نگاه طئنه آمیز رو به هم وطنانش میگه:

ای ملت ستم دیده ی من، ما تا کی باید پشت هم نباشیم؟ تا کی این افغانا بیان تو این مملکت حق ما رو بخورن و پیشرفت کنن در حالی که جوانان این مملکت بی کارن؟؟

چرا افغان ها باید در ایران از امکانات شهری من و شما استفاده کنن؟؟

خلاصه کاری می کنه که بیچاره خودشو جمع و جور می کنه و تو اولین ایستگاه پیاده میشه.

و حالا که ده سال از اون ما جرا گذشته هنوز اون افغانی.

صبر کن ببینم!..

این کامران نیس تو تلوزیون؟...

آره وایسا ببینم چی میگه؟..

اه مثه اینکه آخرای سخنرانی شه!..

چی نوشته؟ سخنرانی دکتر کامران آزاد پور در باره ی حقوق بشر!

صداشو وا کن ببینم.

و کامرانه که میگه: در آخر خدمت حضار محترم عرض می کنم که من به فردایی می اندیشم که دیگر در آن مرز های سیاسی وجود ندارد که انسان ها را از هم جدا کنند و انسانها در هر نقطه ای از جهان که زاده شده باشند حقوق برابری دارند و در آخر:

بنی آدم اعضای یک پیکرند          که در آفرینش... .

 

  پ.ن. درود بر شرف و ذات مقدس آریایی.!!!

  هر کوفتی که هست (همون عکسه) هم از آیدین.

  • ۲۲ نظر
  • ۱۲ خرداد ۹۳ ، ۱۰:۰۰
  • ۵۲۱ نمایش
  • pou617